Saturday, October 6, 2007

بر رخ بیداروار این گروه خفته می خندد



یکی از روز های زیبای تابستان است .بعد از ظهری آفتابی. در محله ظهیر الدوله دربند هستم. سراغ گورستان ظهیر الدوله را می گیرم.کوچه خانقاه دری قدیمی در انتهای کوچه که بر سر در آن روی چند کاشی فیروزه ای رنگ رفته نوشته اند: آرامگاه صفا علی ظهیر الدوله.

خدا رحمت کند متولی خانقاه را.یادم می آید چند سال پیش میهمان او بودم.اتاقی ساده ومحقر. نشسته بودیم روی فرشی کهنه کنار سماوری قدیمی اما زنده. مهندس از گذشته ها می گفت ومن در گرما گرم صدای دلنشین وپذیرایی ساده اش نگاهم را بر تصاویر ریز ودرشت کتاب های قدیمی و تزیینات گوناگون اتاق دوخته بودم و حالا از او نیز تصویری بر دیوار اتاق به یادگار مانده بود...

ساعتی بعد بیرن میزنم هوا گرم تر شده است .با چند گام به گورستان مجاور خانقاه قدم می گذارم ... در گوشه ای رهی معیری"بیوک" شاعر غزلسرای معاصرزیر گنبدی شیشه ای در کنار مقبره پدر خود جای گرفته است. گنبد بلورین آرامگاه او روی شش ستون فیروزه ای قرار دارد .رهی در تهران به دنیا آمده است و بعد از اتمام تحصیلات، خدمات دولتی را آغاز میکند وی جز شاعری در نقاشی و موسیقی هم ید طولایی داشته است.کمی آن طرف تر آرامگاه ملک الشعرای بهار فرزند صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی نگاه را به تماشا می خواند.بهار در سال 1265 خورشیدی متولد شده و چند دوره نماینده ی مجلس شورای ملی بوده است.وی سالها استاد دانشگاه تهران ویک بار نیز در کابینه قوام السلطنه وزیر بوده است.بهار ادیبی فاضل وسیاست مداری سخت کوش بود.سبک شناسی ویا تاریخ تحول نشر پارسی او شاهد صادق بر احاطه او بر ادب فارسی است.

به خانه ابدی فروغ میرسم کسی شاخه ای گل بر این مزار نهاده ورفته است.فروغ فرخ زاد در وسط گورستان خانه دارد.ساده و صمیمی.مانند خود او مانند اشعارش. فروغ با اشعار بی پروایش پرده های پوسیده هزار ساله را کناز زد. اسیر رنگ و جور جماعت نشد و همیشه خودش بود تا مرد .برای فروغ نیما نقطه آغازی در زندگی هنری محسوب می شد. فروغ جوان در سال 1345 در عین ناباوری در یک سانحه رانندگی به ابدیت می پیوندد.از او جدا می شوم .به آرامی در محوطه قدم میزنم.جز من چند نفری نیز در گورستان هستند.فضای روحانی این مکان آشوبی در دلم بر پا می کند.سنگ نبشته ها یادهایی را در خاطرم زنده می کند که روزگاری از سران سیاست و ادب و پیشتازان هنر این مرز و بوم بوده اند.گویی در این گورستان آنان به دور از دغدغه های روزگار حیات گرد هم در محفلی با صفا و در سکوتی راز آلود حیاتی تازه را آغاز کرده اند.رویش جدیدی که در آن از بدی ها، اضطراب ها و وصله های ناخوشایند خبری نیست.در همین افکارم که خود را کنار گلزار روح ا... خالقی هنرمند و موسیقی دان نامی ایران می بینم.خالقی شاگرد مکتب استاد وزیری بود.وی در زمان حیات تمام تلاش خود را در راه حفظ و ثبت اصالت موسیقی ایران به خصوص از لحاظ مشخصاتی که در مقامهای ایرانی وجود دارد صرف کرد.خالقی در زمینه تئوری موسیقی دو جلد کتاب به رشته تحریر درآورده است.کنار خالقی مهندس توفیق جهانبخش قهرمان سابق کشتی جهان آرمیده است.محمد مسعود را می شناسیم.در قم به دنیا آمد و پسر یک کروانسرادار بود.وی در زمان رضاخان به بلژیک اعزام شد تا روزنامه نگاری تحصیل کند.مسعود مرد امروز را پس از بازگشت به ایران انتشار داد.او هم اینجا خفته است.شاید خاطره ی ترور وی در کنار دفتر روزنامه اش هنوز از اذهان پدران ما پاک نشده باشد.مسعود در نقاشی و خوشنویسی نیز سر رشته داشت.
داریوش رفیعی خواننده عاشق او که از خرامیدن قامت موزون یار و انتظار دیدار میگفت نیز اینجا خانه ای محقر دارد.
در فکر فرو می روم .گرد همایی خاموش زنده دلانی که آثار علم و ذوق و هنر آنان در همه جا پراکنده است وحتی دست زمان و تنگ نظری غرض ورزان روزگار چیزی از منزلت آنان نکاسته است.به گشت و گذار ادامه میدهم.سویی دیگرایرج میرزا در سینه خاک آرمیده است.زمزمه دل انگیز باد و پیچش آن درگوش برگ ها مشاعره شیرین ایرج میرزا را با ابوالحسن صبا در خاطر هر رهگذر هنردوست زنده می سازد.گویی آن دو در اینجا نیز به مشاعره نشسته اند.دکتر لقمان ادهم"لقمان الدوله"بنیان گذار دانشکده های پزشکی و دارو ساز ی و انیستیتوپاستور ایران مقبره ای به هم ریخته دارد.مانند این است که پس از سیل تجریش کسی سراغی از او نگرفته است.بالا تر میروم.مقبره غلامرضا رشید یاسمی رامی یابم.شاعر واستاد دانشگاه .انگار صدای بحث و گفت و گوی یاسمی و همکار صمیمی وقدیمی او بهار در میان گورستان به گوش می رسد.گوش می سپارم.گویی مناظره طولانی آن دو در انجمن ادبی دانشگاه تهران تا بدین جا نیز کشیده شده است.سید حسن تقی زاده و همسر شاعره اش سیاره گیلانی کنار هم در این گورستان آرمیده اند. تقی زاده تبریزی دوران جوانی را به تحصیل علوم قدیمه و طب گذراند و سپس به برلن رفته و در آن جا مجله کاوه را انتشار می دهد. درویش خان استاد موسقی اصیل و دخترش قمر درویش نیز در اینجا هستند. به سکوت که گوش می سپاری صدای مضرابش را که بر سیم های تار می کشد می شنوی و نفس های ابوالحسن صبا را حس می کنی . شاگرد مکتب درویش خان کناری نشسته است به پنجه های استاد خود خیره شده و موسیقی می آموزد.از صبا سخن گفتیم او نیز اینجا خفته است. استاد صبا تار و سنتور و ضرب و کمانچه و ویالون را در مکتب درویش خان، علی اکبر شاهی و دیگر استادان روزگار خود فرا گرفت و اولین ارکستر موسقی رادیو را با همکاری هنرمندانی چون سماعی، موسی معروفی، ابراهیم منصوری، قمرالملوک وزیری و ... تشکیل داد...به سمتی دیگر می روم . سنگ نبشته ای را که حصاری فلزی دارد می خوانم . مرتضی محجوبی استاد موسیقی. جمع ساکت و صمیمی دوستان قدیمی و هنرمند و فضای خاص گورستان شوری در دل بر پا می کند . با خود می گویم اگر سپهری هم اینجا بود در این صمیمیت صیال، خانه دوست را که عمری در پی اش بود می یافت. در این افکار غوطه ورم که خود را روبروی غسال خانه می یابم . آب انبار های قدیم تهران را می ماند. چند پله آجری که انتهای آن به دالانی سرد و نمناک می رسد با سه حجره نمور که زمانی محل شست و شوی مردگان بود. همه چیز حکایت از آن دارد که سال هاست کسی را در اینجا روی تخته های مرده شوی خانه نخوابانده اند. از غسال خانه بیرون می زنم .هوا کم کم تاریک می شود. به خانقاه نگاهی می اندازم. روشنایی داخل آن از دور سو سو می زند. و برای آخرین بار گورستان را از نظر می گذرانم. شعری از نیما به ذهنم می رسد: مرده را ماند به خواب خوش فرو رفته است اما بر رخ بیدار وار این گروه خفته می خندد.

No comments: