من عاشق روزنامه، سینما، چای و خانواده ام هستم و اگر سینما وقت کند خیلی دلم میخواهد هفته ای یک روز هم که شده همبستگی خانوادگی را در سالن سیاهش تکرار کنم.
من عاشق فوتبال هم هستم اما هیچ توپی فرصت نکرد استعدادم را کشف کند.
آرزوی بزرگانم بود پزشک باشم اما در نوجوانی باور کردم روپوش پزشکی برایم بزرگتر از لباس آرزوها است.
و بالاخره خبرنگار شدم و نشدم و روزنامه ای را که خواستم ذوقم را با صفحه های لایی اش شروع کنم آتش زدند و همیشه برای آخرین خبر سوخته ام دلتنگم.
سالها خبر نوشتم اما هیچکس ندانست ادبیات پرزیدنت سخت تر از هوش من بود.
و حالا شش پنجره رنگی به من چشم دوخته اند تا هرازگاهی شاید ناله ای را به گوش ناله ای برسانم هر چند با خطوطی کم رنگ و بی تاثیر......
1 comment:
salam:
ورود شمارا به محیط امن بلاگر خوش امد می گویم.
Post a Comment